نه من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است .می خواهم فریاد کنم.اگر نتوانستم سکوت می کنم.

خاموش مردن بهتراز نالیدن است.نالیدن،فرزندان ماکیاولی پیر را مغرور می کند.

روح زندانی من تشنه قرن های بی باران!

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده باز گردانده ام!

شرم دارم که آنها را با تو که در باز گشت بی امید من از این هجرت  ناکام ،به دیدارم خواهی آمد –پس بدهم.

آن"گوهر شب چراغ بهشتی "را ،"سنگ سیاه"کرده اند.

دوست دارم کوزه ها را همین جا بر زمین زنم ،بشکنم.

کوزه ای را پر از اشک کرده ام وکوزه ایی را پر از خون ،این دو را نگاه می دارم.

پرستوهای بی بهار من،قاصدک های آواره در باد باز گردید!

وتو تشنه مجروح وعزیز من!

چشم هایت را به من مدوز،ببند؛من از دیدن آنها رنج  می برم.